تبليغاتX
قطع - نامه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

حالا همه ی زبان ها سرخ شده اند..حالا همه ی سرها سبز شده اند.

حالا همه ی زبان های سرخ سر ِ سبز می دهند بر باد..اما زبانی که

 بسته است چگونه می تواند سر  سبز دهد بر باد..!

اصلا بادی که نتوانست یک مشت خس و خاشاک را با خود ببرد چگونه

 می تواند این همه سر را ببرد..!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 11:16  توسط مرد آرام  | 

«با من دور مباش زیرا تنگی نزدیک است و کسی نیست که مدد کند. گاوان نر بسیار دور من را گرفته اند. زورمندان باشان من را احاطه کرده اند. دهان خود را بر من باز کردند، مثل شیر درنده غران. مثل آب ریخته شده ام و همه استخوان هایم از هم گسیخته؛ دلم چون موم گردیده و در میان احشایم گداخته شده است.» (از کتاب تهیلیم یا مزامیر داوود)

 

 

پ.ن.1: انگار همین دیروز بوده باشد. درست همین دیروز یا حداکثر پریروز که داشتیم با هم توی خیابان قدم می زدیم. حالا دیگر خیالی نیست. خاطرات هم توی باران سوت می زنند و از وسط کله ام گم می شوند. مثل ترس. مثل همان روزها که حتی می ترسیدم پشت بخار یک فنجان قهوه گم شوی. مثل هزار و یک رقیب که فقط من می توانستم توی طالع هزار و یک شبت نقش بزنم. مثل تو که باید قصه می گفتی ولی خوابت می آمد. گمان می کنم باید همین دیروز بوده باشد یا حداکثر پریروز. ولی بی تو، توی باران هم که می روم خاطره ای نیست. دیگر خیالی هم نیست.

پ.ن.2: من فقط گاهی –مثل حالا- اینجا قصه نمی گویم. فقط گاهی.

پ.ن.3: (قرائت کتبی) «بیشتر زن هایی که من می شناختم ظهرها به روح «خوان می نرو» دعا می کردند. یک شمع نذری با یک لیوان آب می گذاشتند پشت در و هربار که به سر «ای پدر آسمانی ما» می رسیدند، سه تا ضربه می زدند. سن آنتونیو هم از کسانی است که در سر به راه کردن شوهرها و معشوقه ها خیلی معجزه می کند.» (از کتاب فرزندان سانچز، نوشته اسکار لوئیس و ترجمه حشمت کامرانی)

پ.ن.4: (قرائت شفاهی) آقای عزیز! ما تازه فهمیدیم که شما، حتی از خود ما هم کچل تر می باشید!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 15:28  توسط فیدلیو  | 

- داری درسهای کلاس اول رو مرور می کنی و صفحات کتاب رو با شوق ورق می زنی..

تکرار می کنی: الف،ب،پ،... الف،ب،پ،...

یه دفعه سرت گیج می خوره،چشمات سیاهی می ره و دیگه جایی رو نمی بینی،همه چی برات سیاه ِ سیاه می شه.

نه چیزی می بینی،نه صدایی می شنویی،انگار یه خوابه،یه کابوس..اما نه،خواب نیست..

با صدایی ناهنجار و نخراشیده به خودت میای،هیکل درشتی وسط یه سلول نمور جلوت وایساده.

نّه..الف،ب،پ،..نّه،اینی که من می گم بگو..

هنوز تو شوکی،نمی دونی چی شده،احتمالا فرصتی برا فهمیدن هم پیدا نمی کنی.

سیلی اول و دوم بهت می فهمونه که جای چونه زدن نیست،جای فکر کردن نیست،جای شک کردن هم نیست،حتما همینی که این آقا میگه باید درست باشه و از همون ابتدا راه رو به خطا رفتی،می فهمی از همون اول درس رو اشتباهی خوندی.

- همیشه فکر می کردم وقتی یه طوطی تو قفس داره حرف می زنه و هرچی می گی تکرار می کنه،واقعا یه طوطیه و از همون اول هم طوطی بوده.اما این هم از عجایب و شاهکارهاییه که فقط اینجا پیدا می شه..قفسی که هر پرنده ای رو توش زندانی می کنن بعد از مدتی طوطی می شه..!!

نتیجه:

1.بد نیست نگاهی به درسهای کلاس اولمون بندازیم،شاید ما هم از همون ابتدا راه رو خطا رفته باشیم،شایدم لازم باشه مدتی رو تو قفس بگذرونیم،بلکتم فهمیدیم داریم اشتباه می کنیم و آخر سر طوطی ِ خوشکلی شدیم.

2.اصولا قفس اونقدرا هم که شاعرا و نویسنده ها تو شعرا و نوشته هاشون می گن بد نیست.

3.احتمالا این خاصیت همه قفس ها باشه که توشون مسخ صورت می گیره و سهراب هم از این موضوع خبر نداشته که گفته"و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست؟" ،شاید بوده و بعدا تبدیل به کبوتری،قناری ای،بلبلی،مرغ عشقی،چیزی شده.

4.مش حسن هم تو یکی از همین قفس ها(البته در اندازه خیلی بزرگ تر) تبدیل به گاو مش حسن شد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 14:34  توسط مرد آرام  | 

کدی گفت: دستاتو بکن تو جیبت وگرنه یخ می زنن. مگه می خوای روز عید دستت یخ زده باشه؟ (از کتاب خشم و هیاهو نوشته ویلیام فاکنر)

 

 

پ.ن: آدم بعضی روزها بیشتر دست هاش یخ می کند. انگار بعضی روزها خود بوران، خود باد باشند. همان روزهایی که آدم باید دور خودش یا خیالش خط بکشد. بعضی روزها می شود دوم نوامبر باشد. می شود حتی از اول نوامبر منتظر بوده باشی ولی هیچ خبری نباشد. انگار قطار مرده ها را کسی از خط خارج کرده باشد. انگار تمام نیم دلاری ها افتاده باشد توی مرداب پشت زمین و کسی هم نباشد برای دست های کبودت فکری کند.

پ.ن.2: کم هستند چیزهایی که چاره ای نداشته باشند، اما همان چیزهای کم بیچاره ات می کنند.

پ.ن.3: (قرائت کتبی) «در یک صبح کشمیری، اوایل بهار 1915، پدر بزرگم «آدم عزیز» زمانی که می خواست عبادت کند بینی اش را به کلاله های زمین کوبید که با قطرات شبنم منجمد شده بود. سه قطره خون از سوراخ چپ بینی اش بیرون پرید، توی هوای سرد یخ زد و درست جلوی چشم هاش روی جانماز افتاد. مثل سه قطعه یاقوت.» (از کتاب کودکان نیمه شب نوشته سلمان رشدی)

پ.ن.4: (قرائت شفاهی) آقای عزیز! تبریکات صمیمانه ما را پیشاپیش، پساپس یا هر جور و وقت دیگری مگر به خواب ببینی!

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 15:16  توسط فیدلیو  | 

«آیا عقل داری؟ «بله.» پس چرا از آن استفاده نمی کنی؟ مگر تنها خواسته ات این نیست که عقل وظیفه اش را انجام دهد؟» (از کتاب تاملات نوشته مارکوس اورلیوس)

 

 

 

پ.ن: بعضی وقت ها خیلی سخت می شود. انگار تمام دنیا خودشان را آویزان «فکت» کرده باشند. اصلا انگار زندگی در نهایت، امتداد پاره خط هایی است که باید توی لوله منطق به هم چسبیده باشند. یعنی همین یک قلم را آدم بگوید «نه» تا این حد دشوار است؟ حالا گیرم که آن آقای کذا و کذا که خودش سر پیری امپراطور نصف ربع مسکون بوده است، بعد بلعیدن کل خاک «گل» دلش بخواهد چنین سوالی بپرسد. فقط می ماند سر فرصت جواب محکم به عالیجناب «زنو» که می خواهد بعد این بساط بسیط سر بی کاری بپرسد: «ای آقا! شما اگر می گوید نه که اجماع عقلا را اعتقاد بر پارادوکسیکال بودنتان است بالکل!»

پ.ن.2: تمام این بی خواب نوشت ها یعنی برادر! ما شاید به قیافه امان نیاید؛ ولی کلا منکریم انقیاد عقل را. چه از این طرف و چه از آن طرف.

پ.ن.3: (قرائت کتبی)

«دو تا چشم

که توی تاریکی می درخشن.

با مژه هایی وحشی،

            انگاری از سگ باشن.

شفق که پا می گیره

کنج چشاش میخوابه.

دو تا چشم

مثه یه شب تو دشت پر شقایق.»

(روایت لورکا از همان چشم های گربه ای خودمان توی نمایشنامه دوشیزه رزیتای ترشیده به ترجمه خودم!)

پ.ن.4: (قرائت شفاهی) آقای عزیز! نه که شما از ما برده باشید؛ عجالتا ما به شما باخته ایم!

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 16:47  توسط فیدلیو  | 

مي گويد:


"می باید خود را از دام اوهام برهانیم

گر بر آن سریم

که همه چیزی را دریابیم... "


مي گويد :

" می باید ایمان داشت

که به هنگام

تنها از نیروی فرزانگی خویش

مدد باید جست... "


مي گويد . . .

مي گويد . . .

مي گويد . . .

.

.

.

راست مي گويد آنچه مي گويد!


+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 15:42  توسط Protester  | 

 

 

نمي دونم چرا دلم براي اين شعر تنگ شده بود:

 

" رودخانه‌ای در سرم دارم


رودخانه‌ای در قلبم


رودخانه‌ای در مشتم


رودخانه‌ای در جيبم


مي‌خواهم دريا بشوم


بغلت كنم


... همين! "

 

+جلیل صفربیگی

 

پ.ن: گاهي جاي خاليت بيش از آنچه كه بايد خالي مي شود!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 12:34  توسط Protester  | 

اگه یه وقت هوس شترسواری به سرت زد و خواستی کسی نبیندت بد نیست روش های زیر رو امتحان کنی:

1.شترسواری به صورت دولا دولا(این روش خیلی قدیمیه و در حال حاضر کارایی نداره)

2.پاهای شتر رو تا زانو قطع کن و بعد سوار شو(شتر کوتاه تر می شه ولی خنده دار هم می شه و بیشتر تو ذوق می زنه)

3.همه ی اونایی که فکر می کنی شترسواریتو می بینن چشاشونو ببند بعد شترسواری کن.(بد نیست فقط یه کم وقت گیر و هزینه بره)

4.شاید یکی شیطنت کرد و زیرچشمی نگاه کرد..پس زبون همه رو هم ببر تا اگه کسی دید نتوته به بقیه بگه.

5.می گن کار از محکم کاری عیب نمی کنه..گوش همه رو هم ببر تا دیگه خیالت کاملا راحت شه که گوشی برا شنیدن نیست.

6.اصلا چرا این همه وقت و هزینه صرف کنی..بیا تعریف رو عوض کن و همه رو مجبور کن بپذیرن این حیوون زبون بسته ای که سوار شدی اسبه و نه شتر و اونوقت با خیال راحت شترسواری کن.(این روش حرف نداره و برا حیوونای گنده تر از شتر هم جواب می ده)

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 6:46  توسط مرد آرام  | 

موسسات بسیاری به صورت تخصصی به تهیه و اجرای مطالعات بازار می پردازند و به گستره‌ی وسیعی از نیازها در این زمینه پاسخ می‌دهند. (از کتاب راهنمای طراحی ماریناها و بنادر کوچک)

پ.ن: شاید اگر آدم ها قدر شکم هاشان یا حتی قدر جایی که توی شکم هاشان برای کلم کنار می گذارند کشاورزی می کردند، هنوز ترشی کلم از مجهولات بود. یا مثلا همین کمپوت گلابی خودمان که انگار محصول اقتصاد نافهمی درخت باشد. اصولا اقتصاد اگر شکوفا می شد به غایت علمیت خودش، بلکتم مدفوع تمام آدم ها یک حجم و یک رنگ می شد. چه بسا که کل یوم چاه کن ها و تخلیه کن ها می ماندند بیکار و علاف و شرمنده عهد و عیال. عجالتا ما هم که قاطی پسماندها داریم می رویم توی خمره. شاید ماهم کمپوتی، ترشی ای یا لااقل مدفوع دلچسبی شدیم از پس عمری بی خریداری درست مثل بوسعید توی بازار.

پ.ن.2: (قرائت کتبی) هرگاه با فردی همچون وسیله محض رفتار کنید گویی او را کمتر از شخص می دانید. یعنی وجود او قایم به خود نیست بلکه از ضمایم شخص دیگری است. پس مثلا اگر رفتار شوهری با زن خود در حد رفتار با یک گیاه زیبای خانگی باشد گویی او را شیئی پنداشته که فقط برای کامروایی خود آب و نانش می دهد. به همین ترتیب اگر زنی اجازه دهد که با او چنین رفتاری بشود از منزلت انسانی خود نزول کرده است، یعنی به جای آن که مسئولیت پرورش خود برای تبدیل شدن به سپیداری تنومند (گرچه پر از گره) را بپذیرد از آزادی خود دست شسته و اجازه می دهد دیگران از او درختچه ای کوتوله (گرچه زیبا) بسازند. (از کتاب درآمدی جامع بر نظریه های فمینیستی)

پ.ن.3: (قرائتی اکیدا شفاهی) آقای عزیز! ما و شما یک فرق داریم. ما که از خودمان جلو می افتیم «من تر» می شویم؛ شما که سر می روید «عنتر» می شوید! (قرائت شفاهی عین و الف ندارد!)

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 16:35  توسط فیدلیو  | 

دیشب بوسه خداحافظی را بر گونه ام نشاند و برای همیشه رویاهایم را ترک کرد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 11:53  توسط آندرومدا  |